|
من اینجا خواهان دیدار مردانی هستم که آوازی سخت دارند
|
سهمیه ی سربازی
سینه را سرفه ی خشک
زمستان سربازی
پوتین را واکس خشک
جریمه ی سربازی
گریه را چشم خشک
اضافه ی سربازی
انتظار شقيقه را
انگشت بر ماشه سرانجام است...
ناصر هزاره
اِنَّ مَعَ العُسرِ عُسرًا
اِنَّ مَعَ الیُسرِ یُسرًا
یک روز که لباس آبی ات را بر تن داشتی
آفتاب هم تشنه بود و ابروهایت آسمان را دو شقه می کرد
و من آبی را دوست داشتم.
از سمت درختان صدای زاغ و رنگ مه می بارید
بر شیشه
من دستمال آبی رنگم را گذاشتم
بر شیشه
بخارش را زدودم
تو در خیابان برف می باریدی
با لباس آبیت
دستمال من بخار گرفت
همان دستمال آبی رنگم که در عروسیت
از برادر چکمه پوش خردسالت پیشکش گرفته بودم
و من آن را دوست داشتم
و تو را که در خیابان برف می باریدی
و بخار نبود
یادم نیامد
آخرین باری که نامت بر بخار شیشه رفت
و دستمال آبی من، بخار را گرفته بود.
ها کردم.
ها... ها...
تو کمرنگ شدی و لباس آبیت در سپیدی برف مثل سنگ فیروزه مرا یاد خیام می انداخت.
ها کردم
و انگشتانم دوباره نامت را بوسیدند.
تو در زمینه ی نامت می رقصیدی با لباس آبی رنگت
و ابروهایت آسمان را دو شقه کرده بود
و من آبی را دوست داشتم.
پی نوشت: در مناطق کرد نشین، هنگام برگزاری عروسی با اهدای دستمال گلدوزی شده توسط عروس از مهمانان تشکر می گردد.
آوای گریه اومد
امشب از صورت ماه
چیکه چیکه خون اومد
امشب هراس بلبل
تو عمق کوچه مونده
بستست دهانش اما
بی لب، ترانه خونده
تو گلدونای سنگی
محبوبه های شب بو
با گریه سر می دادن
آهای آهای، ندا کو؟
امشب ندا کشونه
تو بهت سرد غیرت
فصل شکنجه ی گل
کشتن، براشون عادت
امشب گلای میخک
رخت عزا پوشیدن
تو اون سیاهی شب
اشک خدا رو دیدن
امشب تن ترانه
تو پنجه های شهوت
کفخواب زندون شده
رنگ سبز شهادت
امشب خود خدا هم
از دست این روزگار
قلبش به درد اومده
لعنت به این روزگار
امشب دوباره بامداد
تو کوچه ها به را شد
"بر سنگفرش" و "وارتان"
تسکین درد ما شد
امشب صدای بارون
تو خواب ناودون اومد
امید روز تازه
از ایوونا ور اومد
امشب یه گل، غزل خون
امشب یه من، ملعنت
امشب یه ما، یه فریاد:
امشب میره، صب میاد
در قتل احمد کیوانلو توسط گروه جندالله در مرز پاکستان
رسالتت را چه دور پنداشته بودی
بلند مرد
که سلاحت
مرز خانه را
به نگهبانی یکّه تاز بود.
■
هنگامی که نگاه پیش پایی را
از خود
به سرانگشت ترس رانده بودیم
چشمانت
بر فراز کوه های وطن
می تابید
و دهانت
شاهنامه ی غیرت را
با قافیه ی خون
زمزمه می کرد.
■
کرد مردا
خورشید مردا
سترگ فریاد
خشمت را دوست می داشتم
همچو غرش شیران
که نام تو را
واگویه می کنند.
هنوزم کوهستان و باد
بوی تو را می دهد
و صدایت
در نبض زمان
غم انگیزترین ترانه های پادگان را می خواند.
تو را به خاطر خواهم سپرد
و با دهانت
برای تمام ایران
آواز خواهم خواند.